می ترسم
این روزها ترس های زیادی احاطه ام کرده اند
ترس از اینکه بعضی چیزها را ببوسم و کنار بگذارم راحتم نمی گذارند
این روزها می ترسم
مدت هاست دلم می خواهد برای پیرمردی که سر کوچه محل کارم روی یک صندلی کهنه می نشیند و عابران را تا محل کارشان با لبخندی و سلامی بدرقه می کند هدیه ای بدهم اما می ترسم!
سلام و صبح بخیرهای این پیرمرد می ارزد به اینکه نترسم اما باز هم می ترسم!
من می ترسم در خیابان چیزی به کسی تعارف کنم!
من می ترسم به چهره خسته زنی در مترو لبخند بزنم !
دیروز دنبال مهد کودکی مناسب برای امیر محمد بودم سوار تاکسی شدم. بوی عطر کیک یزدی تازه تمام تاکسی را پر کرده بود، گفتم نکند کسی در این ساعت سه و نیم بعدازظهر مثل خودم هنوز نهار نخورده باشد تعارف کردم و پاسخ محبتم کارتی بود که روی چادر مقدسم نشست!!!
دلم گرفت
دوست داشتم همانجا گریه کنم اما ترسیدم!
من دیگر از محبت کردن می ترسم!
می ترسم دختری را که می دانم آینده اش تباهی است نصیحت کنم
دیگر از اینکه به یاد کسی بیفتم و برایش دعا کنم می ترسم!
می خواهم از خلیفگی استعفا بدهم!
مدتیست که به آن فکر می کنم
می خواهم بهار را ببوسم و کنار بگذارم
گاهی دلم می خواهد درد دل کنم
اما می ترسم به قضاوتم بنشینند
آخر این روزها مردم تحلیل گران قهاری شده اند!
تشنه کسی هستم که هم هست هم نیست!
دیگر از تشنگی نیز می ترسم
می ترسم به قدر لیاقتش تشنه اش نبوده باشم !
دلم برای این مردم می تپد
اما دیگر از تپش های قلبم نیز می ترسم!
گاهی قلبم درد می گیرد
گاهی و گاهی بیشتر از گاهی...
اما دیگر از درد هم می ترسم!
می ترسم طاقت نیاورم
روزگار سختی شده مولا!
قرارم بده...!
پ.ن۱: اما همچنان "امید" نام دیگر خدای من است.
پ.ن۲: الهی! حرف های ما از بی تابی است، بر ما متاب!