تنهایی

سرخوش زسبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم زكم و بیش
چون آینه خو كرده به حیرانی خویشم

لب باز نكردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم

یك چند پشیمان شدم از رندی
و مستی
عمریست پشیمان زپشیمانی خویشم

از شوق شكرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جانی خویشم

بشكسته‌تر ازخویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زند
انی خویشم

هر چند امین، بسته دنیا نیم اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم

«به من فرصت بده»

دیشب، نوجوانی را دیدم به غایت به من شبیه و به غایت به من نزدیک

آنقدر در او شباهت می‌دیدم که گویی خودم بودم

و امروز تو از همه سو بر من می‌باریدی

از آسمان

از زمین

از چپ و راست

همانند همان مه رویایی که کوه را به آغوش کشیده بود...

و امروز هر لحظه،‌ همان نوجوان روبه‌رویم بود، حسش می‌کردم و هر لحظه آماده بودم که ببینمش، به همان پاکی و خلوص و به همان نزدیکی که در رویایم بود

نمی‌دانم کدام یک از کسانی که امروز دیدم و با او سخن گفتم،‌ او بود...!

اما حالم امروز مانند همان کوهی بود که آرام و نجیب سر بر آستان آغوش تو سپرده بود...

 

پ.ن: اما بر من دشوار است هنوز در میان همان «مه» آرامی که تویی، صخره‌های انفسی و کتل‌های آفاقی را در همین آتشی که امشب برافروختم، بسوزانم.

به من جرأت بده!

«معجزه‌های ناتمام»

نمی‌دانم چگونه است که وقتی کسی قربان صدقه‌ات می‌رود، یا کسی تصدقت می‌رود،‌ بیشتر قند در دل من آب می‌شود، نمی‌دانم تو چگونه معشوقی هستی که این همه هواخواه را به دنبال خود کشانده‌ای
و جالب اینجاست که هیچ کس هم از اینکه همه تو را می‌خوانند و تصدقت می‌روند ناراحت نمی‌شود
صدا کردن نام معشوق حال و هوای دیگری دارد
نمی‌دانم چیست در حرف حرف نام‌هایت که وقتی کنار یکدیگر می‌گذارمشان، گرم می‌شوم، گرم که نه داغ می‌شوم، داغ که نه می‌سوزم
و این سوختن چه معجزه شیرینی است
چه معجزه ناتمامی است که تو می‌نشینی و من یکی یکی نام‌های زیبای تو را صدا می‌زنم، زنده می‌شوم، ایمان می‌آورم، دوباره می‌خوانی‌ام و دوباره مومن می‌شوم و دوباره تو معجزه می‌کنی و ...
مهربان بردبار!
زیبای جاودانه!
حبیب نزدیک!
نزدیک بخشنده!

ای معجزه نو به نو!

ای نیایش شیرین!


چه خوب که معجزه‌های شیرینت خاتم‌الانبیا ندارند!

 

«برای تمام پیامبران زندگی‌ام»

 

تصدقت گردم!

من را در مسیری افکنده‌ای که از هر سو می‌خوانمش به تو می‌رسد

از «درد» بخوانمش به تو می‌رسد

از «شادی» آغازش کنم به تو منتهی می‌شود

از «دلتنگی» بیاغازمش باز به تو می‌رسد

این چیست که از هر سو به تو ختم می‌شود

از راه «توسل» وارد می‌شوم به تو می‌رسد

تنها «عشق» است که از هر سو می‌خوانمش به تو منتهی می‌شود اما گاهی نامش «درد» است،‌گاهی نامش «شادی»، گاهی «دلتنگی» است، گاهی «توسل» و گاهی...

گویی که این «عشق» مانند روح در کالبد زمین و زمان و هر چه هست جریان دارد.

سلام بر «عشق»

«حقیقت بهار»

گفتم : بهار آمده
گفتی : اما درخت ها را
اندیشه ی بلند شکفتن نیست
گویا درخت ها
باور نمی کنند که این ابر این نسیم
پیغام آن حقیقت سبز است
آری بهار جامه ی سبزی نیست
تا هر کسی
هر لحظه ای که خواست
به دوشش بیفکند!

«شاهد، ساقیست»

در من غمیست

که اینجایی نیست...

«تمام و کمال عشق»

مهربانم!

وقتی به لطفی از جانب عزیزی نوازشم می‌کنی

یا زمانی که با جوری روحم را به تازیانه‌های نازت می‌نوازی

خودم را در دستانت حس می‌کنم که با من نرد عشق می‌بازی

چه حال خوبی است وقتی مخاطب ناز و قهرهای توام

عشق حال عجیبی است

شور شیرینی است

وسیعمان کن

بنواز

بنواز

و ما را با تمام و کمال عشق

تمام کن!

«آه»

تصدقت گردم

اینها که برایم مقرر داشته‌ای، آرزو باشد یا رنج، انتظار باشد یا آه، هر چه هست سرشار از امیدی است که مرا با تو پیوند می‌دهد. بنوازی یا برنجانی، بشورانی یا حتی بکشی، خواست خواست توست،
اگر خوش داری به رنج ببینی‌ام، ببین، چه فرقی دارد وقتی همیشه در پناه توام!

عاقبت این آه‌های گاه و بی‌گاه مرا به تو خواهد رسانید!

«هم ابد»

هر روز و هر لحظه در این سکوت مبهم سیر می‌کنم و با هر قدم به ماجرای دشوار سفر نزدیک‌تر می‌شوم

رفیق سفرهای دلپذیر و دشوار!

دلم برای همه لحظه‌های سفر تنگ شده ...

سفرنوشته‌ها و دل‌نیازهای زیادی از تو در دل و جانم حک شده

یکی یکی می‌خوانمشان

و هر بار به آفاق و انفسی می‌نگرم که باید با تو طی می‌شد اما بی‌همسفر ماند!

 

می‌روم اما به سختی

می‌روم اما به دلتنگی

می‌روم اما با کوله‌باری از خاطراتت و با انتظار دیداری که در انتهای سفر مرا و تو را به هم پیوند می‌دهد

 در این مسیر پر التهاب شدن، راه ما یکی است

هدفمان یکی

و ابدمان نیز یکی

اما

«در من کوچه ايست
که باتو در آن نگشته ام...
سفري ست
که باتو
هنوز نرفته ام...
روزها و شب هايي ست
که با تو به سر نکرده ام ...
و عاشقانه هاييست
که باتو
هنوز
نگفته ام . . .»

و دردناک‌ترین ماجرای این سفر اینکه بعد از سالها همسفری

 هنوز تو را ندیده‌ام...!

 

«دل»

دوست داشتن کسی در حکم خواندن اوست. در حکم آن است که بتوانیم تمامی جمله‌هایی که در دل «دیگری» است را بخوانیم ... هولناک‌ترین اتفاقی که می‌تواند میان دو انسان دل‌بسته‌ی یکدیگر روی دهد، این است که یکی از آن دو گمان برد که همه‌چیز دیگری را خوانده است و این سبب شود که از او دور شود ... دل «دیگری» کتابی است که به تدریج نگاشته می‌شود و جمله‌های آن می‌تواند با گذشت زمان «غنا» یابد. ساخت و پرداخت دل آدمی تنها آنگاه به نقطه پایان می‌رسد که مرگ آن را از میان ببرد.

 

این جملات مرا به یاد بیتی از «بیدل» انداخت:

در زندگی، مطالعه دل غنیمت است

خواهی بخوان و خواه مخوان، ما نوشته ایم.

«قبض و بسط»

به تجربه دریافتم:

هر بسطی، زاییده قبضی است.

خوشا به حال پرنده که از قفس خویش کوچک تر است!

آیا هست؟

 

راهی برای رهایی؟!

«مرا در پناهت گیر»

أعوذ بالله من همزات دلتنگی...!

 

 

پ.ن:

همزات جمع «همزه» به معنی دفع و تحریک با شدت است. «منظور از آن، وسوسه های شیطانی است که در قلب تو می افتد» و همه شیطان های آشکار و پنهان، انس و جن را شامل می‌گردد. فتأمل!

«شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد...»

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم            بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق         که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود           آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایهٔ طوبی و دلجویی حور و لب حوض           به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار                چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت               یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق         هردم آید غمی از نو به مبارکبادم
گر خورد خون دلم مردمک دیده سزاست         که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک          ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

«سلام بر عشق»

 

عشق در ابتدا جمالی به نظر می‌آید

اما در حقیقت این‌چنین نیست، وارد که می‌شوی تازه معنای واقعی سوختن را می‌فهمی...

اصلا شاید بهتر باشد بگویم

عشق حقیقی، همان عشق جلالی سوزاننده است...

سلام بر تو که مهرت، عشقت، غمت، هجرانت و حتی وصالت همگی جلالی‌اند...

 

پ.ن: که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها!

 

 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل، کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها؟!

ابن السبیلی هستم که در راه جایم گذاشته‌اند

وضعیت ما که روشن است؛ در راه مانده‌ایم

اما

تو بگو

حساب آنان که در راه می‌گذارند و می‌گذرند، چگونه است...؟

 

خدایا قرار من تویی!

به این در راه مانده (درمانده) این را بفهمان!

 

«طبیب»

درد تو درمانی ندارد

دردی که درمان داشته باشد، درد نیست، بیماریست

دردت هم مثل خودت یکتاست...!

«عشق»

«پرندگان همه یک طرف ومرغ عشق یک طرف،


گیاهان همه یک جهت وگیاه عشق یک جهت،


همه درس ها یک جانب و درس عشق یک جانب،


همه وهمه یک سوی وعشق یک سوی»

 

سلام بر تجلیات اشراقی!

سلام بر همسفران سحری!

سلام بر یاران سکوت!

سلام بر عشق‌ صمدی مشرقی!

و

سلام بر بیکرانه وجود...!

«و باز هم تو»

دیشب در خویش به جستجویت نشسته بودم

هر چه هست اینجاست...

«دارایی»

دلم که تنگ می‌شود برایت

معرفت نفس گوش می‌دهم...

چه ماندگار می‌شود عشقی که با معرفت عجین شده باشد...!

این عشق همه دارایی من است...

 

«با صد هزار جلوه»

آنقدر با تو حرف می‌زنم

تا

دلت را نرم کنم...

خودت یادم داده‌ای

تو این غزال گریزپا را اهلی نگاه‌هایت کردی

حالا

چگونه از چشمانت بگریزم؟

نازنینم!

«صدایت را می‌شنوم»

چگونه می‌توانم این سکوت را وداع معنا کنم در حالیکه که با سکوتت نیز با من حرف می‌زنی...

تو را نمی‌دانم

اما دوست داشتن تو و آنچه دوست داری تکلیف من است...

«بیکرانه وجود»

 

نام این سکوت جانکاه را چه بگذارم؟

قبض،برزخ یا وداع؟

 آخر جان بهار!

من با جانم تو را یافته‌ام

با جانم تو را شناخته‌ام

و با جانم

با جانم

دوستت داشته‌ام...

آیا امید و انتظاری برای رهایی از این برزخ هست!؟

 

پ.ن: قول داده‌ام مانند پیامبران صبور باشم تا زمانی که به تو می‌اندیشم فریاد نزنم...

 

چه خوش بی...!

من زیر باران خمپاره ها، تنها در انتظار تیر غمزۀ توام...


«دست‌های کوچک دعا»

آنچه در این متن مشاهده میفرمایید  تعدادی ازدعاهای  برگزیده ی کودکان

 4الی 11 ساله ی ایرانی درجشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سالانه توسط

 حوزه هنری تبلیغات اسلامی آذربایجان شرقی و با هدف تعمیق و تقویت دین باوری و گسترش

 فرهنگ دعا و نیایش در تبریز برگزار میشود کودکان و نوجوانان سراسر کشور وحتی خارج از ایران

 می‌توانند خواسته های قلبی خود از خداوند و دلنوشته های خود با حضرت حق را به دبیرخانه این

 جشنواره ارسال فرمایند 

1255350249.jpg 


خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی(!)می‌خوان 


ارزوی من این است که ای کاش مامان وبابام  عیدی من را از من نگیرند انها هر سال عیدی هایی را که منجمع میکنم از من میگیرند وبه بچه انهایی میدهند که به من عیدی میدهند

 


 "کاش تو بهار و تابستونم هوا سرد بشه و هیچ خونه‌ای بخاری نداشته باشه تا مجبور نشم کلاهمو از سرم

دربیارم."(مبتلا به سرطان)

 
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! 

 
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد



ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود!


ای خدای صمیمی و قشنگ من دعا می کنم همه ی ماشین های جوجه کشی خراب شوند تا همه ی جوجه های کوچک مادر داشته باشن

خدایا دعا می کنم امسال ایران از تحریم در بیاید تا ما بتوانیم راحت تر چیز هایمان را بخریم و مدرسه ما بودجه داشته
باشدتا آقای یمرلی هر ماه نیاید و از ما پول بخواهد و از این کار خجالت بکشد.خدایا رئیس جمهور امسال هم مثل قبل پرکار باشد

 
خدایا کاش اخبار تمام میشد ودیگر هیچ وقت شروع نمیشد چون همیشه از سیاست حرف میزند

خدایا کاش میشد روزهای  سه شنبه وچهارشنبه وپنج شنبه وجمعه دختر ها مادر وپسرها پدر میشدند وپدرومادر هاهم بچه میشدند تا بچه ها هر عقده ای که دارند سر مادرها وپدر ها خالی میکردند

 
دعا می کنم کلمه های "ت" و "ر" از حروف الفبا حذف شود تا پدرم نگوید سجاد از تو بهتر رضا از تو خوبتر فلانی از تو درسخوان تر است


 من چیز زیادی از خداوند نمی خواهم فقط می خواهم یک کلید کوچکی باشم تا دری که پدرم پشت آن زندانی شده را باز کنم و پدرم هر چه زودتر به خانه بازگردد.


خدایا کسانی که خسیسسن جیباشونو پاره کن وقتی به کسی کمک نمی کنن پولاش از جیبش بریزه


 دعا می کنم همانطور که برای روز مادر ما برای مامان ها مون کادو می خریم و به فکر اون ها هستیم اون ها هم بهفکر ما باشن و برای ما ارزش قائل شن. من آرزو دارم وقتی میرم خونه مامانم بهم بگه : سلام فندقم

 

«مثل آینه»

«دنیای درون»

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

امروز از آن روزهایی بود که دلم می‌خواست تنهایی بزنم به دل طبیعت

در خودم کز کنم و در حالیکه شال‌گردنم را روی صورتم کشیده‌ام، راه بروم و از تنهایی‌ام به تنهایی لذت ببرم

آخر این تنهایی تنها چیزی است که مال خودم است ...

تمام دارایی‌ام و تمام سرمایه وجودی‌ام...


دلم قدم زدن در یک جاده زمستانی در دل جنگل می‌خواهد

 نشستن در کنار دریا و همنوا شدن با موسیقی دلنوازش

 نشستن روی یک کوه بلند و خیره شدن به دوردست‌ها

دلم می خواهد ساعتها روبه‌رویت بنشینم و با تو حرف بزنم

گاهی دلم برای چشم‌های تو تنگ می‌شود

 برای چشم‌هایی که تمام هستی را پر کرده‌اند

برای شنیدن موسیقی آرام کلامت که از هر جا به گوش می‌رسد



اما همیشه وقتی دلتنگ می‌شوم و احساس می‌کنم که باید سفر کنم، با خودم فکر می‌کنم آنچه را که من همیشه به دنبالش هستم، بیرون از من نیست

گاهی به جستجویش به کوه و دشت و دریا می‌زنم اما واقعیت این است که همه گمشده‌های من در منند و کوه و دشت و دریا و انسانها تنها نشانه‌اند

این گاهی غمی سنگین بر دلم می‌نشاند، و این یعنی بلد نشده ام وقتی دلم تنهایی می‌خواهد گذری به دشت درونم بیندازم و با موسیقی جانم هم‌نوا شوم... این یعنی اینکه من از خودم گاهی دور می‌شوم و این دلتنگی یعنی اینکه برای خودم دلتنگ شده ام به توان هزاران سفر به دریا و کوه و جنگل...

اما برای راهی شدن به دنیای درون باید این سفرهای کوچک را غنیمت دانست

درست در همین سفرهاست که به یاد می‌آورم باید سفری هم به دنیای درونم داشته باشم

در همین سفرهاست که یادمی‌گیرم چگونه با خود آشتی کنم

در همین سفرهاست که دلتنگ‌تر از پیش می‌شوم برایت

و حرف زدن با تو، سنگینی تمام این دلتنگی را از روی دوش دلم برمی‌دارد

سبک می‌شوم

و باز هم ایمان می‌آورم به این جمله که:

 نیایش، رکن ایمان است.


تنهایی زیبا و دوست‌داشتنی‌ام!

همیشه برایم بمان

مباد که برای پر کردن بعضی خلاها، به دنیای دیگرانی پناه برم که از راز و رمز این تنهایی چیزی نمی‌دانند...!



زخمه بزن...


زخمه بزن

تا بدانم

هنوز

هستم...

زخمه‌های تو یعنی شکوفه‌های من

و

باران یعنی زخمه‌های تو بر تارهای قلبم


بی‌باران و شعر و شکوفه


زمستانم...


زخمه بزن !




«آیینه »



http://s5.picofile.com/file/8108166734/6428382858570354503.jpg

هر چه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن

اینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان...

می ترسم

 

این روزها ترس های زیادی احاطه ام کرده اند

ترس از اینکه بعضی چیزها را ببوسم و کنار بگذارم راحتم نمی گذارند

این روزها می ترسم

مدت هاست دلم می خواهد برای پیرمردی که سر کوچه محل کارم روی یک صندلی کهنه می نشیند و عابران را تا محل کارشان با لبخندی و سلامی بدرقه می کند هدیه ای بدهم اما می ترسم!

سلام و صبح بخیرهای این پیرمرد می ارزد به اینکه نترسم اما باز هم می ترسم!

من می ترسم در خیابان چیزی به کسی تعارف کنم!

من می ترسم  به چهره خسته  زنی در مترو لبخند بزنم !

دیروز دنبال مهد کودکی مناسب برای امیر محمد بودم سوار تاکسی شدم. بوی عطر کیک یزدی تازه تمام تاکسی را پر کرده بود، گفتم نکند کسی در این ساعت سه  و نیم بعدازظهر مثل خودم هنوز نهار نخورده باشد تعارف کردم و  پاسخ محبتم  کارتی  بود که روی چادر مقدسم نشست!!!

دلم گرفت

 دوست داشتم همانجا گریه کنم اما ترسیدم!

من دیگر از محبت کردن می ترسم!

می ترسم دختری را که می دانم آینده اش تباهی است نصیحت کنم

دیگر از اینکه به یاد کسی بیفتم و برایش دعا کنم می ترسم!

می خواهم از خلیفگی استعفا بدهم!

مدتیست که به  آن فکر می کنم

می خواهم بهار را ببوسم و کنار بگذارم

گاهی دلم می خواهد درد دل کنم

 اما می ترسم به قضاوتم بنشینند

آخر این روزها مردم تحلیل گران قهاری شده اند!

 

 تشنه کسی هستم  که هم هست هم نیست!

دیگر از تشنگی  نیز می ترسم

می ترسم به قدر لیاقتش تشنه اش نبوده باشم !

دلم برای این مردم می تپد

اما دیگر از تپش های قلبم نیز می ترسم! 

گاهی قلبم درد می گیرد

گاهی و گاهی بیشتر از گاهی...

اما دیگر از درد هم می ترسم!

می ترسم طاقت نیاورم

 

روزگار سختی شده  مولا!

قرارم بده...!

 

پ.ن۱: اما همچنان "امید" نام دیگر خدای من است.

پ.ن۲: الهی! حرف های ما از بی تابی است، بر ما متاب!

 

 

 

 

"امید"

 

 

موسیقی حیات پر از راز و رمز

لبریز از آرامش است و شوق 

نزدیک تر بیا! الهه شراب و سجده!

چه احساس نابی است فرو غلطیدن در یگانگی...!

متشکرم که وجودت را می نمایانی!

متشکرم که وجود دارم...!

متشکرم که امیدوارم...!

 

پ.ن: "امید" نام دیگر خدای من است.

 

 

 

نجوای ۱:

 

مرا ببخش

به خاطر ایمانم

این بار می خواهم نه به بودنت

که به چگونه بودنت

ایمان بیاورم...!

 

"بسم الله الرحمن الرحیم"

 

 

 

 

پ.ن: اگر قلبتان با نجوایی لرزید...

به حرمت قلب پاکتان، التماس دعا!

 

روز میلاد تو...

امشب به یاد روزگار وصل در پی‌ات بودم

در مسیر که می‌آمدم می‌دیدم یکی شربت می‌دهد، یکی شیرینی تعارف می‌کند و خلاصه همه و همه دست به دامان تو شده اند

راستی چه کسی می‌تواند به تمام این دلها سر بزند، حال و هوایشان را بپرسدو برای دردهای این آدمیان مرهم باشد؟

دلم که یادت می‌کند لبریز از شوق می‌شوم و نفس‌های معصوم تو را که در هوا می‌پیچد می‌شنوم

 تو امشب تمام شهرها  را با قدوم پاکت متبرک می‌کنی

مدتیست که به تمرکز مشغولم

اگر امشب نگاه تو را حس نکنم

اگر امشب صدای نفس‌هایت را حس نکنم

اگر صدای نعلین تو را که در کوچه‌های شهر قدم می‌زنی نشنوم

پس این تمرکز به چه کارم می‌آید؟!

لعنت بر تمرکزی که تو را حس نکند

صدای گریه تو را نشنود

لبخند تو را نبیند

ای وای بر دلی که لیله القدر میلاد تو را سحر نکند!

مگر می‌شود به این همه قلبی که هر کدام به عشق تو می‌ت‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پد سر نزنی؟

 مگر می‌شود بغض‌ها و گریه‌ها و خنده‌ها را نبینی

تو امشب همه عشق‌ها و آرزوها را مرور می‌کنی؟

گاهی دلم برای آدمیان هم عصرم می‌سوزد

دلم گاهی برای خودمان می‌سوزد

که پیامبر را ندیدیم

که امامانمان را درک نکردیم

گاهی به حال کسانی که انسان کامل دیدند غبطه می‌خورم

دلم گاهی لک می‌زند برای شنیدن خطبه‌ای، کلامی، لبخندی که از لبان انسانی کامل بشنوم، بنوشم و زندگی کنم

آخر دلم گاهی برای خدا تنگ می‌شود و به دنبال خدا کوچه به کوچه به دنبال ردپایی می‌گردم تا او را نشانم دهند

چه کنم؟

من در این دنیا زندگی می‌کنم

من هم دنیایی شده‌ام

چشمم به دنبال ردپاست

دنبال دیدنی‌هاست

چه کنم؟

که گوشم نمی‌شنود آنچه را که باید بشنود

آخر من هم اسیر این دنیا شده ام که فقط صداهای دنیایی را می‌شنود

چه کنم؟

جز اینکه اعتراف کنم

که دنیایی شده‌ام

مات و مبهوت

آنقدر که باید مرگی، مزاری، دردی باشد تا به خودم بیایم

چکار کنم مولا؟

وقتی در حسرت دیدن انسان کاملم، غافل از اینکه تو در همین هوا تنفس می‌کنی

وقتی هر روز مرا می‌بینی

به یادم هستی

بارها و بارها به کمکم می‌آیی

در همان لحظه‌هایی که به دنبال ردپاهایت در کوچه پس کوچه‌های شهر هستم غافلم از اینکه تو همراهم هستی

چکار کنم مولا با این همه فراموشی؟

غافل از اینکه انسان کاملی دارم که جای همه حسرت‌هایم را پر می‌کند؟

شما بگویید

امشب شما کویر تشنه بهار را زنده کنید

دلم خیلی برایتان تنگ است

آقای مهربان و کاملم!

می‌دانید؟ ما پیروان خوبی برای شما نیستیم

این را خوب می‌دانیم

شکر که روز میلادتان را در تقویم بلدیم

که اگر این هم نبود

همین امروز را هم به غفلت می‌گذراندیم

 هر چند که امروز هم ...

بگذریم آقا

بگذریم ...

 

میلادتان مبارک

برایمان دعا کنید!  

 

 

"دعای باران"

 

چشمه قلمم خشک شده

دعای باران بخوانید برایم !

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ای آنکه قلب ها و دیده ها را دگرگون می کنی

ای آنکه روز و شب را تدبیر

ای متحول کننده قلب ها و احوال

حال ما را به بهترین حال متحول فرما!

 

 

بیا و راست بگو

چیست مذهبت ای عشق!

که خون لاله به چشمت حلال می آید

به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم

که بوی سبزترین فصل سال می آید

(مرحوم قیصر امین پور)

 

هیس!

هیاهو نکن

تا نفس های خاک را بشمارم

رمین

نفس هفتمین را که کشید

اتفاق خواهد افتاد

که برکه

تاول بزند

و درخت

دست هایش را از جیب بیرون اورد

چه کسی می گوید زود است؟

کمک کن

عقربه های ساعت بزرگ را بچرخانیم و به گل برسانیم

وقت است

همه را بیدار کن

همه را، جز تاک ها

که دارند خواب شراب می بینند.

(حسین منزوی)

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت...!

 

 

نمی آیی؟!

 

 

خوش به حال سال شمسی که ماه دوازدهمش آمد...!

 

 

پ.ن: دیگر نه ترانه حریف دلتنگی هایم می شود نه گریه های تنهایی، نمی آیی؟!

 

 

 

کاش...

 

این روزها همه چیز بوی بهار می دهد

 بهار طبیعت

بهار انقلاب

بهار حرف های خوب

رادیو و تلویزیون بهاری

.

.

.

همه چیز بهاری شده است

این روزها همه حرف از همدلی و صداقت و دوستی می زنند

حرف از آزادی

حرف از انتخاب

حرف از شنیدن همه صداها

همه چیز خوب پیش می رود

پارک ملت هم...!!!

.

.

کاش همه فصل ها فصل انتخابات بود!!!

 

چه گران شده است...!

 

 

چه گران شده است در این سرزمین

 فلسفه و مهر ...!

 

پ.ن۱: امروز برای خرید نشریه مورد علاقه ام به دکه روزنامه فروشی رفتم 

 به برکت تنهایی و مشکلات فراوان فرارو، کلام آغازش، نوید گران تر شدن نشریه را داده بود ...!

پ.ن۲: به کاربرد متفاوت کلمه "گران" دقت بفرمایید...

 

بعد نوشت: شاهد دیگری بر گرانی فلسفه: وبلاگ روند نو فیلتر شد...!