نام این سکوت جانکاه را چه بگذارم؟

قبض،برزخ یا وداع؟

 آخر جان بهار!

من با جانم تو را یافته‌ام

با جانم تو را شناخته‌ام

و با جانم

با جانم

دوستت داشته‌ام...

آیا امید و انتظاری برای رهایی از این برزخ هست!؟

 

پ.ن: قول داده‌ام مانند پیامبران صبور باشم تا زمانی که به تو می‌اندیشم فریاد نزنم...