«به من فرصت بده»
دیشب، نوجوانی را دیدم به غایت به من شبیه و به غایت به من نزدیک
آنقدر در او شباهت میدیدم که گویی خودم بودم
و امروز تو از همه سو بر من میباریدی
از آسمان
از زمین
از چپ و راست
همانند همان مه رویایی که کوه را به آغوش کشیده بود...
و امروز هر لحظه، همان نوجوان روبهرویم بود، حسش میکردم و هر لحظه آماده بودم که ببینمش، به همان پاکی و خلوص و به همان نزدیکی که در رویایم بود
نمیدانم کدام یک از کسانی که امروز دیدم و با او سخن گفتم، او بود...!
اما حالم امروز مانند همان کوهی بود که آرام و نجیب سر بر آستان آغوش تو سپرده بود...
پ.ن: اما بر من دشوار است هنوز در میان همان «مه» آرامی که تویی، صخرههای انفسی و کتلهای آفاقی را در همین آتشی که امشب برافروختم، بسوزانم.
به من جرأت بده!
+ نوشته شده در بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 1:27 توسط زهرا
|